باز این عاشق آمد تو کجایی

خرید بک لینک
ما را در آورده از پا، این درد چشمْ انتظاری

تا کی جدایی و دوری؟ تا کی دل و بی قراری؟

این خانهها بی حضورت، زندان زجر و شکنجهست

شوقی به خواندن ندارد، در این قفسها، قناری

ای عیدِ جمعه، ز هجرت، روز عزای عمومی

ای چشمها در فراقت، از اشک، چون رودِ جاری

در بوته امتحانت، مثل طلا ذوب گشتیم

ممنون، دل سنگ ما را دادی چه نیکو عیاری

نه کوفی بیوفائیم، نه اهل مکر و ریائیم

ما بنده تحت امریم، تو صاحبُ الاختیاری

مالک نبودیم اگر نیست شور علی در سر ما

میثم نبودیم اگر نیست تقدیرمان سربداری

هر کس گدایت نباشد، فقر و فلاکت سزاش است

در چشم ما گنج قارون، بی توست عینِ نداری

از قول کعبه اجازه ست از تو بپرسم سوالی

کِی دست پُر مِهر خود را بر شانهام میگذاری؟

عکس Ùx86Ùx88شتÙx87 اÙx84سÙx84اÙx85 عÙx84Ûx8cÚ© Ûx8cا اباصاÙx84Øxad اÙx84Ùx85Ùx87دÛx8c

شعر حافظ...

ما را در سایت شعر حافظ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 19:36

صفحه بندی